|
بدانید که خدا هر کجا که باشید با شماست فقط کافیست او را صدا بزنید او مثل ما انسانها بی وفا نیست ...! |
تمام عمر بستيم و شکستيم .. به جز بار پشيماني نبستيم... جواني را سفر کرديم تا مرگ... نفهميديم به دنبال چه هستيم... عجب آشفته بازاريست دنيا... عجب بيهوده تکراريست دنيا.. ميان آنچه بايد باشد و نيست... عجب فرسوده ديواريست دني
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 9:5 قبل از ظهر توسط سروش آریان |
دو تا عاشق بودن پسره دنیای دختره بود و دختره هم دنیای پسره. روزگار چرخید یه روز دنیا باهاشون بود و یه روزم ضد اونا. یه روز پسره خسته میشد و دختر به پاش وا میستاد یه روزم بر عکس. یه روزی خدا یکی از فرشته هاشو فرستاد سراغ دختره فرشته به اون دختره گفت: خدا به همه آدما یه دنیا داده اما تو دو تا دنیا داری باید یکیشو فدای اون یکی کنی و یکیشو برای خودت انتخاب کنی. دختر به فکر فرو رفت. فکر کرد و فکر کرد تا اینکه تصمیمشو گرفت. تصمیم گرفت پسره رو ول کنه تا بتونه به بقیه اهدافش تو زندگی برسه چون با بودن پسره تمام فکر و ذهنش به اون معطوف می شد. رفت تا به زندگیش و دنیایی که انتخاب کرده برسه. اما پسره فقط یه دنیا داشت اونم دختره بود که با رفتن دختره دنیاشم به پایان رسید. و .............................. الی آخر آخری که تهش تاریکه و نامعلوم 
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 5:34 بعد از ظهر توسط سروش آریان |
ای عاشق در انتظار چه نشستی ؟
در انتظار بادهای پائیزی .باران های بهاری.برگ های زرد ویا شکوفه های ارغوانی
انتظار بیهوده است،پنجره را باز کن،جدال را بشکن،غبار را بشوی و خاطره ها را به خاطره ها بسپار
تا پایان پایان ها ماندست این است زندگی...این است روزگار...!

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 5:30 بعد از ظهر توسط سروش آریان |
راستی بگو چی شد که فرموشم کردی؟ من که همه قلبم را به تو داده بودم- هنوز یادگاری اولین روز آشناییمون روی اون درخت تنومند خیلی چیرها را یادم می یاره - یادت می یاد اولش که گفتم می تونم اسمتون را بدونم گفتی اصلا حرفش را نزن ؟؟ من از دوستت پرسیدم ولی تو خندیدی و گفتی ببین اصلا راهی نداری بری بهتر هم برای من و هم برای تو اون وقت من اون یادگاری را برات کشیدم .یادت چقدر برات شعر گفتم چقدر هر روز گل اوردم -چقدر پیام و پیغوم.........تا اینکه یه روز گفتی ربطی به هم نداریم خودت را خسته نکن ولی چشات یه چیز دیگه می گفتند-تو هم دوسم داشتی ولی به خاطر اون مشکلی که برات وجود داشت نمی تونستی..........یادت گفتم اگه بگی میرم ولی عاشق می مونم - یادت گفتی دیگه بهم زنگ نزن یه موقع دردسر می شه برام .گفتی اگه خودم بخوام زنگ میزنم -چقدر منتظرت بودم تا اینکه بالاخره دست روزگار باعث شذ با هم صحبت کنیم -گفتی دلت برام تنگ شده بود گفتم من بیشتر -چه روزهای خوبی بودند -یادت گفتم این گلی که بهت هدیه می دم خیلی حرفا باهات میزنه خندیدی و گفتی قلبت را برای همیشه به من میدی گفتم بهشتی که می گند همینجاست پهلوی تو. حلا می خوای بگی همه چیز را فراموش کردی .؟؟ آخه چرا ؟ مگه از عشق من کم شده؟ من که هنوز برات می میرم.شایدم تو دیگه..........
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 5:26 بعد از ظهر توسط سروش آریان |