|
بدانید که خدا هر کجا که باشید با شماست فقط کافیست او را صدا بزنید او مثل ما انسانها بی وفا نیست ...! |
آرام و آهسته خواهم رفت به دورها جایی كه اثری ازام نباشد جایی كه نفس كشیدن را از یاد خواهم برد در كویری سوزان در انتهای یك قرن درابتدای یك حس در اواسط سرنوشت، من خواهم مرد ، معصومانه و پاك در خاكی یخ زده در فصلی دور از گرما، تنها خواهم مرد .
مزار خود را سر پناه كبوتران بی آشیانه خواهم ساخت ، در زمستان سرد و بی روح ،گرمای تابستان را به آنان خواهم بخشید ، خاطراتم را باقی خواهم گذاشت برای آنان كه مرا دوست می دارند .
من خواهم مرد با امید اینكه شاید بر مزارم گل سرخی بروید ، خدایا اگر سهم من این است كه آشیانه ای برای كبوتران بی بال شوم پس زمانی كه كوچ پرستوها رسیدبه آنان بگو به هر قاصدكی رسیدند داستان مرا بگویند كه زمان طولانی است منتظر آنان هستم ، به تمام فرشته ها بگو بوی گل مریم را برایم بیاورند به آنان بگو كه عاشقانه گل های مریم را دوست می داشتم به تمام مرغان عشق بگو كه چقدر عاشق پرواز بودم به صدف های در یایی بگو مرا همیشه بیاد داشته باشند ، به ماهیان بگو موج ها را نوازش كنند بگو كه فرشته ها بر بالای دریا به استقبالم بیایند بگو كه آنان می آیند بگو كوچ پرستو ها در فصل باز شدن گل های سپید زیررنگین كمان خواهد بود(خدای بزرگ بگو كه منتظرمی ؟ )
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 8:0 بعد از ظهر توسط سروش آریان |

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 7:51 بعد از ظهر توسط سروش آریان |
پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری
هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم.
دخترلبخندی زد و گفت ممنونم.
تا اینکه یه روز اون اتفاق افتاد.حال دختر خوب نبود...نیاز فوری به قلب
داشت...از پسر خبری نبود...دختر با خودش می گفت: می دونی که من
هیچ وقت نمی ذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا
کنی...ولی این بود اون حرفات؟...حتی برای دیدنم هم نیومدی...شاید من
دیگه هیچ وقت زنده نباشم...آرام گریست و دیگر هیچ چیز نفهمید...
چشمانش را باز کرد،دکتر بالای سرش بود. به دکتر گفت چه اتفاقی
افتاده؟ دکتر گفت نگران نباشید،پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما
باید استراحت کنید...در ضمن این نامه برای شماست!..
دختر نامه رو برداشت،اثری از اسم روی پاکت دیده نمی شد،بازش کرد
ودرون آن چنین نوشته شده بود: سلام عزیزم.الان كه این نامه رو میخونی
من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون
میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری كه قلبمو بهت بدم..پس نیومدم تا بتونم
این كارو انجام بدم..امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه
.(عاشقتم تا بینهایت)
دختر نمی تونست باور کنه...اون این کارو کرده بود...اون قلبشو به دختر
داده بود...
آرام آرام اسم پسر رو صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری
شد...و به خودش گفت چرا حرفشو باور نکردم ... 
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 7:46 بعد از ظهر توسط سروش آریان |