|
بدانید که خدا هر کجا که باشید با شماست فقط کافیست او را صدا بزنید او مثل ما انسانها بی وفا نیست ...! |
آنتوان" در بیابانی زندگی می کرد که مرد جوانی به او رسید و گفت:
- پدر ، هرچه داشتم فروختم و پولش را به فقرا دادم.فقط چند تکه چیز نگه داشتم که برای زندگی در این جا به دردم می خورد. دلم می خواهد شما راه رستگاری را نشانم دهید.
"آنتوان"قدیس از آن جوان خواست که همان چند تکه چیزی را هم که نگه داشته بود بفروشد و با پول آن مقداری گوشت از شهر بخرد و در مراجعت از شهر ، گوشت ها را با نخ به بدنش ببندد.
جوان مطابق این راهنمایی عمل کرد . هنگامی که به بیابان بر می گشت ، سگ ها و بازها به هوای گوشت به او حمله کردند . وقتی به پدر روحانی رسید ، گفت :
- من آمدم!
و بدن مجروح و لباس پاره اش را به او نشان داد. قدیس گفت:
- کسانی که راه جدیدی را در پیش می گیرد و در همان حال می خواهند که اندکی از زندگی گذشته را هم حفظ کنند ، عاقبت به خاطر گذشته شان به رنج می افتند.
+ نوشته شده در شنبه هفتم مهر 1386ساعت 10:19 بعد از ظهر توسط سروش آریان |
دو دوست با پای پیاده از جاده ای در بیایان عبور می کردند بین راه سر موضوعی اختلاف پیدا کردند و به مشاجره پرداختند یکی از آنها از سر خشم بر چهره دیگری سیلی زد . دوستی که سیلی خورده بود سخت آزرده شد ولی بدون آن که چیزی بگویدروی شن های بیابان نوشت :"امروز بهترین دوست من بر چهره ام سیلی زد". آن دو کنار یکدیگربه راه خود ادامه دادند تا به یک آبادی رسیدند تصمیم گرفتند قدری آنجا بمانند و کنار برکه آب استراحت کنند . ناگهان شخصی که سیلی خورده بود لغزید و در برکه افتاد نزدیک بود غرق شود که دوستش به کمکش شتافت و او را نجات داد . بعد از آن که ازغرق شدن نجات یافت بر روی صخره ای سنگی این جمله را حک کرد :"امروز بهترین دوستم جان مرا نجات داد ." دوستش با تعجب پرسید :"بعد از آن که من با سیلی تو را آزردم تو آن جمله راروی شن های صحرا نوشتی ولی حالا این جمله را روی صخره حک می کنی ؟" دیگری لبخندی زد و گفت "وقتی کسی ما را آزار می دهد باید روی شن های صحرا بنویسیم تا بادهای بخشش آن را پاک کنند ولی وقتی کسی محبتی در حق ما می کند باید آن را روی سنگ حک کنیم تا هیچ بادی نتواند آن را از یادها ببرد.
+ نوشته شده در شنبه هفتم مهر 1386ساعت 10:17 بعد از ظهر توسط سروش آریان |