|
بدانید که خدا هر کجا که باشید با شماست فقط کافیست او را صدا بزنید او مثل ما انسانها بی وفا نیست ...! |
از وقتی بچه بدنیا اومده بود 1 ماهی میگذشت ولی هنوز شناسنامه نداشت . پدر بچه ماموریت بود و مادر باید دست به کار میشد
دخترک نه دیگه واسه خودش خانومی شده بود رفت به سمت ثبت احوال
وقتی وارد شد پلاکاردی رو که روش نوشته بود شناسنامه جدید رو دید و به سمتش حرکت کرد یه آقایی باریش هاو ابروهای مشکی مسئول اونجا بود
خانم به سمتش حرکت کرد و گفت : سلام ببخشید میخواستم برای بچم شناسنامه بگیرم
آقاهه که سرش تو کار بود گفت : مدارکو اوردین
خانمه گفت: ب ب بله ایناهاش
آقاهه همین طور که سرش تو برگه ها بود مدارکو گرفت و یه شناسنامه ی جدید برداشت و نوشت زیر لب گفت چه اسم قشنگی مهدی
اسم خود آقاهه هم مهدی بود . نوشت نام نام خانوادگی تاریخ تولد رسید به اسم اولیا اسم پدر ..... اسم مادر نازنین ...
دیگه خود نویس هم نمینوشت دستشم نمیتونست حرکت بده همین طور که داشت اسم مادرو مینوشت نازنین یه قطره اشکش روی اسم افتاد و جوهرش پخش شد خانمه داد زد : هووی آقا ببین شناسنامه رو چیکار کردی . شناسنامه بچمو چیکارکردی
آقاهه صورت پر از اشکشو بالا اورد و دخترک و دید
آره دخترک برای اون فقط تصویری از دخترکی این خانم مونده بود ولی حالا خیلی ناز شده بود مثه اسمش ناز
چشمشون تو چشم هم افتاد خانمه اول چهره ی پنهان شده زیر ریش اونو نشناخت ولی بعد از چند لحظه چشمای پر از اشک آقاهه رو شناخت درست مثه همون روزی بود که با گریه به دخترک میگفت نرو
دخترک تازه فهمیده بود چقدر دنیا کوچیکه 
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 1:51 بعد از ظهر توسط سروش آریان |
خوشبختی ، نوای شورانگیز زندگیست. خوشبختی ، این است که صبح بهد از بیدار شدن ببینی هنوز برای خوابیدن دو ساعت وقت داری. خوشبختی ، داشتن یک بشقاب پر از سیب زمینی سرخ کرده است. خوشبختی ، این است که روز مسابقه جای مناسب و راحتی داشته باشی. خوشبختی ، این است که در انتظار یک خبر خوب باشی. خوشبختی ، این است که درست موقع درس جواب دادن تو ، زنگ پایان کلاس زده شود. خوشبختی ، یعنی داشتن تن نیرومند. خوشبختی ، این است که دشمنانت را با هم دوست داشته باشی. خوشبختی ، این است که آدم صدای دکتر را بشنود که می گوید:نه، این دختر خانم احتیاج به آمپول ندارد. خوشبختی ، این است که آدم یک توپ بسکتبال با امضای قهرمان محبوبش را داشته باشد. خوشبختی ، این است که بر سر دیگران دست نوازش بکشی. خوشبختی ، این است که بعد از مدتی بستری بودن در بیمارستان سلامت به خانه باز گردی. خوشبختی ، یعنی داشتن یک بادکنک رنگی پر از ستاره. خوشبختی ، این است که همیشه برنده جایزه اول باشی. خوشبختی ، این است که بالاخره دندانهای دائمی آدم در بیاد. خوشبختی ، پیدا کردن انبوهی از نقاشی های چند سال پیش دوران بچگی خوشبختی ، این است که آدم بدون مشق شب تعطیلات را بگذراند. خوشبختی ،یعنی قاپیدن دانه های برف با زبان. خوشبختی ، این است که آدم برای قافل گیر کردن پدر ، قبل از او برف جلوی خانه را پارو کند. خوشبختی ، یعنی اجازه داشته باشی ته قابلمه را لیس بزنی. خوشبختی ، خوابیدن روی تشک عقب اتومبیل است هنگام برگشتن به خانه خوشبختی ، رسیدن کارت تبریک سال نو از طرف دوستان است. خوشبختی ، این است که در جشن مدرسه جزو گروه سرود انتخاب شوی. خوشبختی ، این است که آدم مریض باشد و به مدرسه نرود ولی نه آنقدر بدحال که نتواند برنامه های تلویزیون را تماشا کند. خوشبختی ، این است آدم که با مشق نوشته شده به مدرسه برود تا مورد توبیخ معلم قرار نگیرد. خوشبختی ، این است که به خود بگویی موفق شده ای یک روز دیگر هم زندگی کنی.
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 7:36 بعد از ظهر توسط سروش آریان |
وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد .
به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد .
آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "و گونه من رو بوسید .
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 7:28 بعد از ظهر توسط سروش آریان |