|
بدانید که خدا هر کجا که باشید با شماست فقط کافیست او را صدا بزنید او مثل ما انسانها بی وفا نیست ...! |
نام خدا خالق انسان . به نام انسان خالق غم ها . به نام غم ها به وجود اورنده ي اشك ها . به نام اشك تسكين دهنده ي قلب ها . به نام قلب ها ايجاد گر عشق و به نام عشق زيباترين خطاي انسان
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 1:2 قبل از ظهر توسط سروش آریان |
فرشتگان از خدا پرسيدن: خدايا تو که بشر رو انقدر دوست داري چرا غم را آفريدي ؟ خدا گفت : غم را به خاطر خودم آفريدم چون اين مخلوقه من تا غمگين نباشه به ياد خالقش نمي افته
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 0:50 قبل از ظهر توسط سروش آریان |
خدایا اگر درد عاشقی را می چشیدی تو هم زهر جدایی را به تلخی می چشیدی اگر چون من به مرگ آرزوهایت می رسیدی پشیمون می شدی از اینکه عشق را آفریدی
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 0:40 قبل از ظهر توسط سروش آریان |
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 11:45 قبل از ظهر توسط سروش آریان |
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 11:45 قبل از ظهر توسط سروش آریان |
پسر بجه اي بود که اخلاق خوبي نداشت. پدرش جعبه اي ميخ به او داد و گفت هر بار که عصباني مي شوي بايد يک ميخ به ديوار بکوبي.!
روز اول، پسر بچه 37 ميخ به ديوار کوبيد. طي چند هفته بعد، همانطور که ياد مي گرفت چگونه عصبانيتش را کنترل کند، تعداد ميخ هاي کوبيده شده به ديوار کمتر مي شد. او فهميد که کنترل عصبانيتش آسان تر از کوبيدن ميخ ها بر ديوار است ....
بالاخره روزي رسيد که پسر بچه ديگر عصباني نمي شد. او اين مسئله را به پدرش گفت و پدر نيز پيشنهاد دادهر بار که مي توامد عصبانيتش را کنترل کند، يکي از ميخ ها را از ديوار در آورد.
روزها گذشت و پسر بچه بالاخره توانست به پدرش بگويد که تمام ميخ ها را از ديوار بيرون آورده است.
پدر دست پسرک را گرفت و به کنار ديوار برد و گفت:
پسرم تو کار خوبي انجام دادي و توانستي بر خشم پيروز شوي. اما به سوراخ هاي ديوار نگاه کن؛ ديوار ديگر مثل گذشته اش نمي شود. وقتي تو در هنگام عصبانيت حرف هايي مي زني، آن حرف ها هم چنين آثاري بجاي مي گذارند. تو مي تواني چاقويي در دل انساني فرو کني و آن را بيرون آوري؛ اما هزاران بار عذر خواهي هم فايده ندارد. آن زخم سر جايش است. زخم زبان هم به اندازه زخم چاقو دردناک است.!!!!!!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 0:40 قبل از ظهر توسط سروش آریان |
مرد بر لبه پرتگاهي راه ميرفت. پايش لغزيد و داشت سقوط ميكرد.
ناگهان با دستانش شاخه كوچـك گياهي را گرفت اما خيلي زود فهميد كه آن شاخه آنقدر كوچك است كه نميتواند او را نگهدارد. پس سرش را بالا گرفت و فرياد زد : " كسي آن بالا نيست؟" كسي گفت: " من هستم." مرد گفت: " تو كي هستي." او گفت: " من خدا هستم." مرد گفت: "خدايا نجاتم بده من دارم سقوط ميكنم." خدا گفت: " آيا به من اعتماد داري؟ " مرد گفت: " بله " خداوند گفت: " پس آن شاخه درخت را رها كن." مرد كمي سكوت كرد و فرياد زد: " كَس ديگري آنجا نيست؟ ؟ ؟ " 
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 0:25 قبل از ظهر توسط سروش آریان |
خوش به حال آسمون كه هر وقت دلش بگيره بي بهونه مي باره ... به كسي توجه نمي كنه ... از كسي خجالت نمي كشه ... مي باره و مي باره و ... اينقدر مي باره تا آبي شه ... آفتابي شه ...!!! کاش ... کاش مي شد مثل آسمون بود ... كاش مي شد وقتي دلت گرفت اونقدر بباري تا بالاخره آفتابي شي ... بعدش هم انگار نه انگار كه بارشي بوده
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 0:18 قبل از ظهر توسط سروش آریان |

از فـراق دوری تـــو مـسـت و حیـرانـم هنــوز
بـا نـبـودت روز و شب سر در گـریـبـانم هنـوز
حـرف هایـت می دهـد بـوی صـفـا و همدلی
مـن بــه دنـبـال امـیـد چـشـم زیـبـاتـم هـنـوز
مهربـانـا خنـده ات چون شهد شیـرین عـسل
مـن بـه یـاد خنـده های پـر مهر زیبـاتـم هنـوز
کـی بــه آخــر می رسـد ایـن انتظار من خـدا
من به یادت روز و شب مجنون و فرهادم هنوز
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 11:52 بعد از ظهر توسط سروش آریان |