|
بدانید که خدا هر کجا که باشید با شماست فقط کافیست او را صدا بزنید او مثل ما انسانها بی وفا نیست ...! |
نازم به ناز آن کس که ننازد به ناز خويش ،
ما را به ناز فروشان نياز نيست تا خدا بنده نواز است به بنده چه نياز است 
+ نوشته شده در جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت 9:34 بعد از ظهر توسط سروش آریان |
کنار اشيانه تو من اشيانه مي کنم فضاي اشيانه را پر از ترانه مي کنم کسي سوال مي کند به خاطر چه زنده اي و من براي زندگي تو را بهانه مي کنم دوست دارم
+ نوشته شده در دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 0:30 قبل از ظهر توسط سروش آریان |
در عصرهاي انتظار،به حوالي بي کسي قدم بگذار! خيابان غربت را پيدا کن و وارد کوچه پس کوچه هاي تنهايي شو! کلبه ي غريبي ام را پيدا کن ، کنار بيد مجنون خزان زده و کنار مرداب آرزوهاي رنگي ام! در کلبه را باز کن و به سراغ بغض خيس پنجره برو! حرير غمش را کنار بزن! مرا خواهي ديد با بغضي کويري که غرق عصاره ي انتظار پشت ديوار دردهايم نشسته ام...
+ نوشته شده در دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 0:25 قبل از ظهر توسط سروش آریان |
توی آسمون دنیا
هر کسی ستاره داره
چرا وقتی نوبت ماست
آسمون جایی نداره
واسه من
واسه من تنهایی درده
درد هیچ کسو نداشتن
هر گل پژمرده ای رو
تو کویر سینه کاشتن
دیگه باور کردم این رو
که باید تنها بمونم
تا دم لحظه مردن
شعر تنهایی بخونم
+ نوشته شده در دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 0:14 قبل از ظهر توسط سروش آریان |
خدايا من اگر بد کنم تو را بنده هاي خوب فراوان است...! امااگرتو مدارا نکني مرا خداي ديگر کجاست...؟!!!

+ نوشته شده در یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 10:25 قبل از ظهر توسط سروش آریان |
با مادرم به ویترین طلافروشی خیره شده بودیم. ویترین مغازه پر بود از طلا و جواهرات قشنگ و جورواجور. مادرم با لبخند نگاهم کرد و وارد مغازه شد. اما من خیره به طلاها پشت ویترین ماندم. انتخاب کردن کار سختی بود. همه طرحها و مدلها چشمگیر و زیبا بودند اما... گردنبند مادرم که تازه وارد ویترین شده بود،از همه زیباتر بود...
+ نوشته شده در شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 8:41 بعد از ظهر توسط سروش آریان |
لبخند بر لبهای کمرنگ مرد نشست:«اکنون من و توایم و همان خنده و نگاه.حرف بزن.دلم واسه صدات تنگ شده.دو ساله نشنیدمش!» قطره اشک از صورت زن روی بالش مرد چکید.مرد گفت:«میدونی سحر!؟می خواستم جبران کنم!اما دیگه دیره...میگن قلبم دیگه نمی خواد کار کنه، بی معرفت رفیق نیمه راه شده» لبهای زن از فرط بغض لرزید.آرام سر بلند کرد.اشک پهنه صورتش را پر کرده بود. -حمید!به خاطر من زنده بمون!می خوام همه چی رو از نو بسازم.بهم یه فرصت دیگه بده.»و آرام خواند:«ما گرچه در کنار هم نشسته ایم...بار دگر به چشم هم چشم بسته ایم...دوریم هر دو دور...» پرستار سرم را از دست مرد خارج کرد:«متأسفم!تموم کرد...»
+ نوشته شده در شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 8:40 بعد از ظهر توسط سروش آریان |
باران بدجوری به صورتش می خورد.سرش را بالا گرفت و مأیوسانه نگاهی به صف طویل اتوبوس انداخت.صدایی گفت:ببخشید آقا!ساعت چنده؟ مرد برگشت و نگاهی به صورت درهم رفته پیرمرد انداخت و بی حوصله گفت:پنج. با توقف اتوبوس جنب و جوشی در صف افتاد.جمعیتی که توی اتوبوس بودند کمی جابجا شدند:بیا تو آقا...یه نفر جا داره! مرد برگشت و نگاهی به پیرمرد انداخت و یک قدم عقب کشید:شما بفرمایید پدر جان! پیرمرد سوار شد.صورت خندان پیرمرد از پشت شیشه اتوبوس به مرد آرامش می داد. باز هم باران می بارید اما این بار مرد نفر اول صف بود...
+ نوشته شده در شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 8:39 بعد از ظهر توسط سروش آریان |
این اواخر دردهای پی در پی امانش را بریده بود.باورش نمی شد که قلبی به بدنش پیوند شده باشد. - «تو رو خدا بگید کی قلب عزیزش رو به من هدیه کرده؟» نامزدش امیر در حالی که دست او را در دست داشت گفت:«جوانی که بر اثر تصادف دچار مرگ مغزی شده بود.» بعد عکسی را از جیبش بیرون آورد.عکس محمد بود ،خواستگار قبلی اش.همان که برای خوشبختی او حاضر بود با ماشین قراضه اش صبح تا شب مسافرکشی کند و حالا با همان ماشین تصادف کرده بود.دستش را روی قلبش گذاشت.خیلی تند می تپید.گریه امانش نداد...
+ نوشته شده در شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 8:38 بعد از ظهر توسط سروش آریان |
خیلی چاق بود.پای تخته که می رفت ، کلاس پر می شد از نجوا.تخته را که پاک می کرد ،بچه ها ریسه می رفتند و او با صورت گوشتالو و مهربانش فقط لبخند می زد.آن روز معلم با تأنی وارد کلاس شد. کلاس غلغله بود.یکی گفت:«خانم اجازه!؟گلابی بازم دیر کرده.» و شلیک خنده کلاس را پر کرد.معلم برگشت.چشمانش پر از اشک بود.آرام و بی صدا آگهی ترحیم را بر سینه سرد دیوار چسباند.لحظاتی بعد صدای گریه دسته جمعی بچه ها در فضا پیچید و جای خالی او را هیچ کس پر نکرد...
+ نوشته شده در شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 8:37 بعد از ظهر توسط سروش آریان |
بیست سال قبل بود.استکان چای رو گذاشتم جلوش.نمی دونستم چطوری بهش بگم.سه سال بود ازدواج کرده بودیم.اما هر وقت از بچه دار شدن حرف میزدم ترش میکرد.دل تو دلم نبود.وقتی چای سرد سرد شد مثل یخ ،بدون قند سر کشید.همه کارهاش سرد بود ،حتی چای خوردنش.می خواستم بعد از شام بهش بگم اما بیرون رفت.فکر کردم زود برمی گرده.ولی ازش خبری نشد.به هیچ کس چیزی نگفتم.می گفتم برمی گرده ،اما امشب عروسی پسرمونه و اون هنوز برنگشته..
+ نوشته شده در شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 8:36 بعد از ظهر توسط سروش آریان |
با افکارش ورمی رود. با گذشته کوتاه اما خوش.پلکهایش از فرط ضعف به هم چسبیده.رد سرد اشک را روی پوستش حس می کند و نیز میله ای را که جسورانه تا عمق ریه هایش فرو رفته.سرانگشت کشیده همسرش را برای چندمین بار به امید پاسخی می فشارد.بغض راه تنگ نفسش را می بندد.فشار بر بدنش دوچندان می شود.می نالد: ؟«اشهد ان ...» ناگهان همه جا روشن می شود.نور تند خورشید چشمش را می زند.کسی فریاد می کشد:« یکی هم اینجاست.کمک کنید از زیر آوار بیرونش بکشیم...»
+ نوشته شده در شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 8:35 بعد از ظهر توسط سروش آریان |
مادر بزرگ بی قرار بود.آن شب آخرین شبی بود که او در کنار ما سپری میکرد.فردا قرار بود پدر،او را به خانه سالمندان ببرد.مادر دیگر نمیخواست او در کنار ما باشد.مادربزرگ حرفی نزد فقط به چهره تک تک ما نگاه کرد.او میخواست پیش ما بماند.ساعت از نیمه شب گذشته بود که مادربزرگ به اتاقش رفت.فردا صبح، هرچه صدایش کردیم از خواب بیدار نشد.او همیشه کنار ماست...
+ نوشته شده در شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 8:34 بعد از ظهر توسط سروش آریان |
خدایا عاشقان را با غم عشق آشنا کن
به غم های دگر غیر از غم عشقت ره کن
تو خود گفتی که در قلب شکسته لانه داری
ببین قلبم شکسته جانا به عهد خود وفا کن....
+ نوشته شده در شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 3:9 بعد از ظهر توسط سروش آریان |
اگه گفتین این کاریکاتور مال کیه؟ جوابتون رو توی قسمت نظرات بنویسید...............
+ نوشته شده در شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 2:58 بعد از ظهر توسط سروش آریان |
کاش کسي تو دلمون پا نميذاشت... کاش اگه پا ميزاشت دلمون رو تنها نميذاشت... کاش اگه تنها ميذاشت رد پاش رو روي دلمون جا نميزاشت
+ نوشته شده در شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 2:32 بعد از ظهر توسط سروش آریان |
تو ای عشق یکشنبه 27 آبان1386 14:27


+ نوشته شده در شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 10:49 قبل از ظهر توسط سروش آریان |


+ نوشته شده در شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 10:47 قبل از ظهر توسط سروش آریان |
عشق يعنی انتظار و انتظار عشق
عشق
يعنی ديده بر در دوختنعشق
يعنی در فراقش سوختنعشق
يعنی شعله بر خرمن زدنعشق
يعنی رسم دل بر هم زدنعشق يعنی لحظه های التهاب
عشق
يعنی لحظه های ناب نابعشق یعنی با پرستو پر زدن
عشق
يعنی آب بر آذر زدن 
+ نوشته شده در شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 10:45 قبل از ظهر توسط سروش آریان |