|
بدانید که خدا هر کجا که باشید با شماست فقط کافیست او را صدا بزنید او مثل ما انسانها بی وفا نیست ...! |
امشب ميخوام براي چشمات ستاره قربوني كنم.
ميخوام ميونه دستات، دستام رو نقاشي كنم.
براي با تو بودن عشقمو حكاكي كنم.
ميخوام دوباره گم شم تو فكر با تو بودن.
چه روياي قشنگي، روياي با تو بودن..................
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 6:21 بعد از ظهر توسط سروش آریان |

+ نوشته شده در یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 6:50 بعد از ظهر توسط سروش آریان |
انتظار چقدر سخت است . . . هر روز به اميدي چشم باز مي کني و هر شب به اميدي چشم مي بندي، با تمام وجدت طلبش مي کني، وقتي به خاطر مي آوريش تمام ذهنت پر مي شود از خلا نبودنش، نداشتنش، نيافتنش. اما اين انتظار خاکستري من هيچ نشاني از سبزي و حيات ندارد، که بجاي حرکت و جنبش تمام وجودم يکسره سکون شده است. و من چقدر از اين انتظار خاکستري متنفرم . . .

+ نوشته شده در یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 11:18 قبل از ظهر توسط سروش آریان |
باز باران بي ترانه***گريه هايم عاشقانه***مي خورد بر سقف قلبم***ياد ايام تو داشتن***مي زند سيلي به صورت***باورت شايد نباشد***مرده است قلبم ز دستت***فكر آنكه با تو بودم***با تو بودم شاد بودم***توي دشت آن نگاهت***گم شدن در خاطراتت

+ نوشته شده در شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 10:52 قبل از ظهر توسط سروش آریان |
و خدايي كه در اين نزديكي است : لاي اين شب بوها ، پاي آن كاج بلند. روي آگاهي آب ، روي قانون گياه 
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 12:22 بعد از ظهر توسط سروش آریان |

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 12:16 بعد از ظهر توسط سروش آریان |
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 11:51 قبل از ظهر توسط سروش آریان |

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 11:44 قبل از ظهر توسط سروش آریان |
از قضاي روزگار بد نهاد
يك نشيمن گز به پشتم بوسه داد
تا گشودم چشم ديدم يك سره
در دهي هستم به نام برره
مركز خنگان بي فكر و شعور
همچو سردار و سحرناز و بگور
چون كه من چمپت بدم همچو بگور
زور چپون كردند سحرناز شرور
گر چه من شوهر بدم از بهر او
ميكنم امرش اطاعت مو به مو
در حقيقت من زنم او شوهر است
او كه بر دستش هميشه خنجر است
من كيانوشم كه باشم زن ذليل
گويا خورده به مغزم دسته بيل
شب كه مي ايم كنار بسترم
تا بخوابم لحظه اي خير سرم
قلچماقي خنگ مي خوابد برم
آخ كه من هم واقعا خيلي خرم
موش فرهادي كه مي خوابد به بر
او برادر باشد از بهر سحر
آدمي چورمنگ تر از من بود
صد برابر خنگ تر از من بود
چون كه خوب مانده است اين مادر زنم
دائما اين را تو چشمش مي زنم
او زن خنگي است همچو شوهرش
او بود بي كله تر از دخترش
بر بگوري گفته ام شعري قشنگ
دركند از حال سالار مشنگ
بسكه خوردم من نخودهاي درشت
مي زنم شيپور از سوراخ پشت
باد كرده شكمم چون مشك اب
حال و روزم را بكرده او خراب
من چرا در همچو جايي مانده ام ؟
در چنين ماتم سرايي مانده ام ؟
بسكه بودند ابلهانم در كنار
هي نچفسكو خوردمي جاي ناهار
خود شدم ابله تر از اين قوم دون
اي خدا من را بكن زين جا برون
انقدر در كردم از خود حرف مفت
تا كه مهران از برايم شعر گفت
آن هم آن شعري نه مانند بگور
كه ندارد قافيه يا وزن و شور
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 11:42 قبل از ظهر توسط سروش آریان |